تبليغاتX
فلوکستین

سلام

دیدم انصاف نیست مثل بعضی ها وبلاگم رو آپ کنم و سر این فلوکستین فراموش شده بی کلاه بمونه.

برای دیدن پست جدیدم رو به نام تب انتخابات در تهران اینجا رو کلیک کنین تا بعد.

راستی ماندانامون هم به میمنت و مبارکی دفاع کرد.گزارش تصویری اش رو می تونین در هفته جاری از همین جا مشاهده کنین! قول می دم... به جون سمی!

 

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه پانزدهم خرداد 1388 و ساعت 14:28 |
ای بترکین همتون با هم دیگه که آپدیت نمی کنین.
+ نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:41 |
 

1-ما هرچه صبر کردیم که دوستان عزیزتر از جان گوشه ی چشمی به این وبلاگ فراموش شده داشته باشن،دیدیم خبری نیست که نیست.ما هم فکر کردیم که جهت تبریک سال نو خدمت شما رسیده و عرض ادبی بنماییم.

امیدوارم که توی این سال نو، کمتر از قبل شاهد نادیده گرفته شدن حقوق داروساز ها باشیم و حرکت های بهتر و جدی تری رو در ارتباط با مشخص شدن جایگاه این حرفه از طرف خود داروسازها ببینیم (فکر می کنم این از آرزوهای دست نیافتنی   باشه!) ..

2-هفته ی قبل،من به همراه سمیه و خانواده ی محترم رفتیم پیست اسکی سپیدان (پیست اسکی پولاد کف). ما هرچی توی راه جلو تر می رفتیم کمتر اثری از برف می دیدیم.البته ما کماکان عادت داریم که لب هر چشمه ای که برویم،بخشکد. و البته این مسئله باعث نشد که به ما خوش نگذره.توی پیست مسئول های اونجا می گفتن که تا 2 روز پیش هم اونجا پر از برف بوده!توی برگه ای تبلیغاتی پیست که به ما دادن "هشدار های ایمنی " نوشته شده بود که ما اولش فکر کردیم طنزه و خندیدیم و شدیدا یاد نوشته های پیام افتادیم.اما بعد فهمیدیم انگار جدیه و به همین دلیل تصمیم گرفتیم که اینجا بنویسیمش!

هشدار های ایمنی:

·         تیوپ سواری خطرناک است.برای حفظ سلامتیتان تیوپ سواری نکنید.

·         تیوپ ترمز ندارد.تیوپ فرمان ندارد.سرعت و جهت تیوپ کنترل شدنی نیست.

·         اسکی بیاموزید.آموزش اسکی سریع و آسان است.

·         اسکی فرمان دارد.اسکی ترمز دارد.اسکی قابل کنترل است.

·         زباله را فقط در سطل زباله بریزید.در جاده نریزید.در محوطه پیست نریزید.

·         از طبیعت زیبا و ورزش اسکی لذت ببرید.شاد باشد.

 

+ نوشته شده توسط ماندانا در یکشنبه دوم فروردین 1388 و ساعت 16:0 |

در ایران امروز،داروسازی نه به عنوان یک حرفه ی مقدس ،و نه به عنوان یکی از اضلاع مثلث درمان ، که به عنوان یک تجارت نگریسته می شود و در این میانه هم پای تمام بی عدالتی های مدام ،شاید بیش از هر چیز کوتاهی از خود داروساز باشد . آن جا که اجازه می دهیم تقدس این حرفه در عدم حضور فعالانه مسئول فنی به عنوان مشاور پزشک و بیمار و ناظر بر آنچه به بیمار عرضه می شود.در باز گذاشتن دست تکنسین های داروخانه برای عرضه ی نا مناسب داروهای بدون نسخه در تبدیل کردن یک شغل ارزشمند معنوی به تجارت و در هر چه بی اعتبار کردن حرفه ای چنین گسترده و یاری گر نظام درمان از بین برود. سوگند بقراط را از یاد نبریم.

مطلبی که در ادامه می یابد تجربه ی شخصی من است.که با جرح و تعدیل و البته تخلیص   تقدیم شما عزیزان می شود. و بیانگر این  حقیقت تلخ است که "گاهی از ماست که بر ماست".دیروز بزرگان من قداست حرفه ام را کوچک شمردند و امروز هر کسی بر من می تازد.دریغ!

ظهر یک روز چهارشنبه بود و داروخانه کم کم خلوت می شد.حسابدار یکی از شرکت های پخش دارو وارد داروخانه شد و با جملاتی کاملا جدی و چهره  ای جدی تر از صاحب داروخانه خواست تا بدهی خود را با شرکت مذبور تسویه کند لحن ایشان موجب شد طی مدتی کمتر از بیست دقیقه کل مبلغ مورد نظر طی سه چک پرداخت شود. بعد رفتن آن آقا بود که با لحن نیمه جدی رو به صاحب داروخانه گفتم:"آقای ...من قراره فردا بیام و حقوق ماه پیش را بگیرم."همانطور که حدس می زدم گفت "پول ها تمام شد خانم دکتر"  من از موضع خودم پایین نیامدم و با لحنی جدی تر گفتم به هر حال من فردا حقوقم را می خواهم. دقیقه ای به سکوت گذشت تا اینکه جمله ای که همیشه برای من نا خو شایند بود دوباره تکرار کرد :" شما هر وقت احتیاج داشتید بگید من بهتون می دم"احساس کردم که او به جای در نظر گرفتن حق طبیعی من در مقابل کاری که انجام می دهم ، فکر می کند که دارد به من لطف می کند.گفتم بحث احتیاج نیست ، اتفاقا در حال حاضر هیچ نیازی به این پول ندارم .اما حقوق را باید گرفت.اصلا پیشنهاد دیگری هم دارم.اینکه 10 روز دیگر صبر کنیم. و حقوق 2 ماه را با هم بگیرم.

-دو برج که ....چه عرض کنم.شما که یک ماه را به طور کامل نیامدید

-اون ماه رو به خاطر امتحانات نیامدم.اما به هر حال مهر من اینجا بود و الان می خوام پول مهر رو از شما بگیرم.

_ یعنی چه قدر؟

_ یعنی همومن حقوق همیشگی.

+خانم دکتر شما با این کارتون دارین ارزش حضور خودتون رو کمرنگ می کنین.

_ اتفاقآ این مسالی ایه که برای خودم هم مظرحه.این که با این حقوقی که فقط حق حضوره من چطور هم حضور دارم هم مهر می ذارم؟ و اگر فقط حق مهره من جرا حضور دارم؟ما ارزش حضور خودمون رو می دونیم.این داروخانه ها هستند که متاسفانه این ارزش رو نادیده می گیرن.البته مقصر خود ما هستیم که از اول با این مباغ کم حاضر به عقد قرارداد شدیم.من هم اگه سرکار حاضر می شم فقط به خاطر وجدان خودمه.نه یک مساله ی قانونی.

_ اصلا مشکل اصلی دانشگاهه که به دانشجو اجازه کار می ده.

_ بله اما این مشکل ظاهرا به نفع شماست.چون اگر همین دانشجو نبود شما باید حقوقی حداقل 2 برابر رو بابت حضور یک مسئول فنی فارغ التحصیل پرداخت می کردید.

_ به هر حال ما هم مطابق همه ی داروخانه ها عمل می کنیم.به هر حال ما که جور بقیه ی داروخانه ها رو که نمی تونیم بکشیم.

_ اونا حق رو ناحق می کنن.شما هم می خواهید این کارو کنید؟ اگه این ظوره حرفی نیست.

_ ببینید خانم دکتر. داروخانه ی ما خیلی سخت نمی گیره روی حضور مسئول فنی. من روز اول هم به شما عرض کردم که شما چون شیفت عصر هستید و عصر هم معمولا بازرس نمیاد ،شما می تونید برای کسب تجربه و یاد گیری !!! تشریف بیارید.درسته که  حضور شما ارزشمنده اما این ارزش زمانی بیشتر هست که به نفع ما هم باشه!

-گفتم که آقای...اینکه مقررات داروخانه ی شما به چه صورت باشه یک مساله ی کاملا شخصیه و مربوط به خودتون .ضمن اینکه من برای یاد گیری این جا نیومدم.من کارآموزی رو توی دانشگاه گذروندم و این تکرار مکرراته!

-اصلا خانم دکتر من یه چیز می گم. این پول برای شما سرمایه نیست،یه جورایی پول تو جیبی به حساب می یاد.پول تو جیبی هم هرچی کمتر بهتر!(نمی تونم تحقیری که توی این جمله بود رو شرح بدم.تحقیری که با 23 سال سن و استقلال کامل شخصی و به عنوان یک دکتر داروساز در مورد من صورت گرفته بود.)

-اولا پول تو جیبی رو از پدر مادر می گیرن.این حرف ها مناسب یک دختر بچه ی 14-15 ساله ست.دوما من روی این حقوق حساب می کنم و برای خودم درگیری هایی دارم.

-ما که نمی تونیم جور درگیری های شما رو بکشیم.شما که نمی تونید جور 6 سال کار نکردن رو با حقوق هایی که از ما می گیرید بر طرف کنید.

سرم سوت کشید.گفتم : این توهین مستقیم به منه.این حرف شما یعنی اینکه ما داریم صدقه می گیریم ومن دکتر این داروخانه هستم و مهر من اعتبار نسخه های شماست.به عنوان یک داروساز حرف های شما رو توهین به خودم و قشر خودم می دونم.من حق خودم رو می گیرم.نه بیشتر و نه کمتر!

بیماری وارد داروخانه شده بود و آقای ... اشاره کرد که بقیه صبحت صحبت ها بماند برای فردا.در کمال خونسردی داروخانه را ترک کردم.صحبتی نمانده بود...

آنچه از آن ظهر داغ ،به جا ماند توهین و تحقیری بود که به قشری از جامعه وارد شد که حلقه ای از زنجیره ی درمان کشور است.

آنچه به جا ماند حقی بود که به تلخ ترین صورت ممکن گرفته شد.

صحبتی نمانده بود...

+ نوشته شده توسط سمیه در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 11:49 |

 با عرض سلام خدمت دوستان و دوستداران سمینار.

سمینار ما هم تموم شد.عکس گرفتیم توپ.البته تا روز دوم که همین جوری به هم نگاه ی کردیم هی به هم فحش می دادیم که تو چرا دوربین نیوردی اون چرا دوربین نیورده.خلاصه در یک اقدام باور نکردنی به مغز این جانب خطور کرد که آی سمی چه بیکار نشستی که خدا موبایلو اختراع کرد!!!! به دنبال این تصمیم انتحاری و جسورانه یه مشت عکس با موبایل جان گرفتیم که در زیر می آید.اگه حال سمینار رو نبردید حال عکسارو که می تونید ببرید که !!

من و مریم جون . خودم دارم آپ می کنم خب.می خواستین همین اول کاری مثلآ عکس کیو بذارم؟مگه خودم چشونه؟!!

 

ماندانا و بچه هاش.وای آخر عخش(بر وزن عشق) هستن اینا.87 ایای گلمون. پیام و مریم هم که معرف حضور هستن.

 

خب از اونجا که من خیلی فکر میکنم در پی تفکرات زیاد به این نتیجه رسیدم که حالا مریم رو تو عکس اولی دیدین ولی پیام چی جوری معرف حضورتونه یعنی؟

علی در حال توضیحات من باب پوسترش.جهت اطلاع مقام دوم رو بین پوسترهای صنفی کسب کرد(البته مهرداد هم رتبه سوم پوستر ها و امیر ساسان رتبه اول سخنرانی های صنفی کسب کردن).استاد راهنماشون هم ماندانا بود!

 

 اعضای کمیته صنفی.معرفی کنم یعنی؟ردیف جلو:مهرداد ،امیرساسان،ماندانا(دبیر مکرمه کمیته صنفی و مادر بچه ها و آچار فرانسه سمینار)،پیام.

ردیف عقب:کاوه،سارا،علی

اینجا کجاست؟ سالن آمفی تئاتر شهرک نفت.

 

ما بدون ناصر.

 

ما با همراهی افتخار آمیز ناصر(دبیر محترم اجرایی سمینار).تکبیر..

 

به هر حال کمیته صنفی ای گفتن.عضو کمیته صنفی ای گفتن.کتابچه های غرفه ای گفتن.الکی که نیست.

 

به هر حال دبیر کمیته صنفی ای گفتن.آچار فرانسه ای گفتن.ماندانایی گفتن.

 

ما در انتظار ناهار می باشیم..

دیگه اگه این سه نفرو نشناسید....آخرشید!

 

من خودمو کشتم تا این چند تا عکس بالایی موبایلو از ماندانا جدا کنم و ازش عکس بگیریم.این آخریه دیگه از دستم در رفت.ماندانا در دو جبهه فعالبت می کرد.جبهه راس و ریس کردن کارها به صورت تلفنی و جبهه راس و ریس کردن کارها به صورت دویدن از این سو به آن سو!!

 

ته نوشت : سمیه خانم دفعه بعد که خواستی از این پست های عکس دار بفرستی لطف کن زحمت آپلود کردنشان را هم خودت بکش من زبانم لال حمال نیستم که از این کار ها بکنم و تازه زیر گوشم هی نق نق کنی که وای گشنمه مانی یالا بریم ناهار! خب منم گشنمه مگه ما چشونه؟! (پیام- مسئول فرستادن این پست لوس و بی نمک )

+ نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 13:1 |

پیرو چند پست قبل حالا میریم که داشته باشیم سبک شناسی و ما شناسی مون رو!

سبک سمیزم:

توضیح: بدون شرح!

مانیتور پا کن یا مردم آزار

ما در داروخانه پشت کامپیوتر نشسته و خسته از پشه پرانی، Solitaire بازی میکنیم که مشتریکی(مشتری کوچک تر از ده سال) وارد می شود.

مشتریک: ببخشید. شما مانیتور کامپیوترتان رو با چی پاک می کنین؟

ما: با شیشه پاک کن و دستمال کاغذی.

مشتریک یک بسته دستمال کاغذی ابتیاع نموده و محل را ترک میکند و ما خوشحالیم که مشتریکی را راضی روانه کردیم و در دل خوشحالتر که تار عنکبوت صندوق را با اسکانسی پاره کردیم.

دقایقی بعد یک مشتری (مشتری بزرگتر از ده سال) وارد شده و میپرسد: شما مانیتور پاک کن دارین؟

ما: نه!!!

انجاست که طرف همان دستمال کاغذی رارو کرده و با عصبانیت به ما می توپد که چرا به فرزند دلبندش به جای مانیتور پاک کن، دستمال کاغذی داده ایم. و ما همچنان مشعوفیم که چرا اینقدر زور می زنیم تا مشتری را از خودمان راضی نگه داریم ودر دل مشعوفتر که چرا بیخود عنکبوتی را بی خانمان کردیم

در هر حال ما عادت داریم!

 

سبک مانیزم:

ت: ماندانا اوایل سوژه تر می نوشت اما این روزا خدایی داره توپ می ترکونه. من عاشق اینجور نوشتناش شدم. البته الان سبک اصلی اش رو، رو میکنم. سبکی که به اسم خودش ثبت شده. خیلی سخته طوری بنویسی که خودتم نفهمی. البته الانشو نبینین که اینطور نوشته هاااا. ساده نشین!

...

یک نگاه و من در پشت پرده های شب به درختی می اندیشم که شاخ و برگش را شکسته اند تا شاید صدای پایی و یا ...کیه؟! نمی دانم به کدامین سوی دیگ همسایه را روی سر کشید تا راهش را در کورسو های میز و کتاب رمان بیابم. شاید نفس هم نکشم و این دست ها که دیگر به دردهایم درمانی ندارند. آه دکتر "ج" تو چقدر بدی ....

یکی گفت چرا عید نمی آید و من گفتم چون امتحانات است. آه که چقدر زود دیرم شد.

 

سبک ساریزم:

ت: من هر جور دلم بخواد می نویسم! و هر چی تو دلمه میگم!!! و هر کاری بخوام می کنم!!! و...!!!!...

یک روز پر حادثه!

سلام

امروز صبح از خواب بیدار شدم و صبحونه خوردم. آقای شوهر زودتر رفته بود. منم ماشین رو برداشتم ورفتن دانشکده. ماشین رو پارک کردم و رفتم تو... سمت آزمایشگاه آنالیز. HPLC رو روشن کردم و .... وای که دوباره داره قاط میزنه و نا امیدم می کنه. برای اینکه روحیه ام رو بازیافت کنم یه دوری تو دانشکده میزنم تا اینکه چشمم به جمال "ح" نه "ه" روشن میشود و اینبار حالت تهوعی هم بر افسردگی ام افزوده شده با آزمایشگاه بر می گردم و...

....و خلاصه شب خسته و کوفته شام خورده و نخورده  روی کاناپه خوابمان می برد و من به این فکر می کنم که چقدر دنیا زیباست و من چقدر خوشبختم و به به چه دوستان گلی دارم من و...

منتظرم باشیم. فعلا!!!

 

سبک پامیزم:

ت: پامیزم یا پیامیزم متعلق به کسی است که می خواد ره صد ساله رو یه شبه بره. حتی شده با موشک!من نمی دونم با چه عقلی جواب دادن به نظرها رو گذاشتیم به عهده اش. از ناچاری! البته از حق نگذریم همه فن حریف ما ژیامک خانه. من یکی که قبولش دارم در بس.

اینجا کجاست؟

اینجا اهواز است.

 ما فعلا اینجا ساکن هستیم.

اهواز شهر خوبی است.

دروغ گفتم شهر نسبتا" خوبی است.

نه حالا که فکر می کنم می بینم اصلا خوب نیست.

نه اصلا" من دارم چی میگم. خوب است.

مگر جانم را از سر راه آورده ام.

اصلا این چه بحثی است من شروع کردم.

خودم درونش ماندم.

بهتر است همین جا تمامش کنم.

آخر به من چه که اهواز چگونه است.

 

سبک مریمیزم:

ت:خدایی سخته... هر چی این مریم سوژه دست آدم نمیده اون شوهرش جای دوتاشون سوژه است اسیدی! مریم جونم یه زمانی تو نشریه معظم اندیشه مقاله اجتماعی می داد خفن.اما الان به دادن نظرات گاه و بیگاه تو وبلاگای ما قناعت کرده. در اینجا به گوشه ای از مقالاتش اشاره میشه

حقوق زنان در جامعه ای که حقوق آقایان تنها حقوقی است که بعد از فرزندان رعایت میشود به سادگی قدم زدن در خیابان ها زیر پای این و آن است. لذا باید دید چرا؟! آیا راه گریزی است. هست اما ...

اینها و امثال اینها نشان می دهند که راه گریزی نیست.

 

ادامه ت:اووووفففف.خداییش سخت بودااا.

پ.ن۱:اینجا هم قرار بود عکسمون که همین چند روز پیش (سمیناهار) تو چغازنبیل گرفتیم باشه.از اونجایی که فقط پیام تومون تابلو بود و ایضا" خودمون هم به زور خودمون رو شناختیم اسم ها رو نوشتم که خدایی نکرده و زبونم لال مثلا" من رو با سمی اشتباه نگیرید. اما می بینید که نیست! چون متاسفانه هر سایتی که فری آپلود بود پولی شده و... اگه سایت آپلود مجانی دارین بدین تا عکس بگذارم!

 پ.ن۲: عکس با کول دیسک و ما یحتوی به پیام داده شد. پیام زود عکس رو بزن!

پ.ن ۳ : اینجانب پیام می باشم و از دبیرخانه سابق سمینار تماس حاصل می فرمایم! عکس مربوطه با موفقیت آپلود شده و مامورت اینجانب به پایان رسید. ماحصل تلاش های ما را ملاحظه می فرمایید :

انتهاییه : باور بفرمایید من خوش تیپ تر از این عکسه هستم اما سارا از قصد یک عکسی را انتخاب کرده که من تویش عین غضنفر ملاقلی زاده افتاده ام! حالا اشکال نداره تا دفعه بعد خدا بزرگه....

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه دوم اسفند 1387 و ساعت 23:17 |

آخرش سمیناری که این همه وقت ما رو گرفت تموم شد و ما هم 3 روزی شبیه جسد متلاشی شده خوابیده بودیم یا باز در کنار هم بیرون می رفتیم تا کمی شاد بشیم...

خوب.اول اینکه سلام. چون اولین باری هست که توی فلوکستین می نویسم.(گرچه خودم ساختمش!)

البته این موضوع نشان دهنده ی اعتماد کافی یک دبیر (یعنی بنده!) به افراد فعال و اوراکتیو کمیته ش خصوصا سمیه و پیام هست که خیال دبیر از همه نظر آسوده شده و با فراغ بال ادامه ی انجام امور صنفی را بر دوش کمیته نهاده (البته با نظارت کاملا صمیمانه!) و به امور اجراییات سمینار می رسد.که صد البته نتیجه ی رسیدگی به این امور چیزی تنها در حد حرص خوردن می باشد!

و دیگر اینکه ما (باز هم یعنی شخص بنده!) در حال شیفت دیلیت برخی خاطرات خود از سمینار مرحوم هستیم و پس از فعال شدن ذهنی دویاره در خدمت شما فلوکستین دوستان خواهیم بود.

+ نوشته شده توسط ماندانا در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 22:2 |
۱ - یک انسان چه زمانی احساس می کند که باید حمام برود؟

الف - هر وقت دلش بخواهد

ب - هر وقت دل مادرش بخواهد

ج - زمانی که بدنش چنان بوی گندی بگیرد که مگس ها هم طرفش نیایند

د - وقتی سمینار داروسازی تمام بشود.

۲ - یک انسان چه زمانی می تواند ناخن هایش را بگیرد؟

الف - وقتی که دلش بخواهد

ب - وقتی که مادرش بگوید اه اه اه چرا ناخن هات این قدر بلند و کثیف شده یالا برو بگیرشون

ج - وقتی ناخن هایش بیلچه بشوند و بتوان آن ها را پشت گاو بست و زمین شخم زد

د - وقتی سمینار داروسازی تمام بشود و شما ببینید تمام ناخن هایتان شکسته

۳ - یک انسان چه زمانی به دستشویی می رود؟

الف - هر وقت نیاز داشته باشد

ب - هر وقت نیاز داشته باشد و بتواند برود

ج - دستشویی چیه مرد باش راحت باش همون پشت مشت ها کارت رو بکن

د - ساعت ۶ صبح قبل از رفتن به سمینار برای خر حمالی و ساعت ۲ صبح بعد از بازگشت از سمینار و تمام شدن موقتی خر حمالی می شود دست شویی هم رفت

۴ - چه چیزی باعث می شود به ذهن یک عده برسد که بخواهند سمینار دانشجویی برگزار کنند؟

الف - حماقت

ب - ساده لوحی

ج - زدن خوشی زیاد زیر دل

د - همه موارد

۵ - یک عضو کمیته صنفی چه هنگامی عزیز می شود؟

الف - زمانی که ویدیو پروژکتور تمام سالن ها خراب است و سیستم صوتی از کار افتاده و تنها شما می توانید درستش کنید

ب - ساعت ۲ بعد از نصفه شب که اعضای کمیته همیشه در صحنه اجرایی آب شده اند و به کارون پیوسته اند و تنها شمایید که باقی مانده اید تا پنل ها را داخل سالن برگزاری سمینار ببرید.

ج - زمانی که کتاب ها داخل چاپخانه باد کرده اند و شما با دست خالی رفته اید و ۳۰۰۰ کتاب را مثل دور از جان خر برداشته و داخل غرفه آورده اید.

د - اعضای کمیته صنفی اصولاْ تا وقتی می شود ازشان کار کشید عزیزند. سمینار که تمام شد اخ می شوند.

۶- چه چیزی باعث می شود وقتی یک دانشجوی مهمان به یکی از اعضای کمیته صنفی برسد داد و فریاد و اعتراض بکند؟

الف -وقتی کمیته اجرایی کارش را درست انجام نمی دهد.

ب - وقتی کمیته علمی کارش را درست انجام نمی دهد.

ج - کلاْ هر وقت که دلشان بخواهد.

د - همینه که هست.

۷ - از وظایف کمیته صنفی چیست؟

الف - انجام دادن کار کمیته های اجرایی، علمی، روابط عمومی، مالی، و اگر هم وقت شد صنفی

ب - گفتن چشم و گوش جان سپردن به تمامی اوامر دیگر عزیزان مسئول... ببخشید مسئول نه، رییس.

ج - خوردن فحش از مدعووین و دانشجویان دیگر دانشگاه ها و احیاناْ کتک (در صورتی که پاهایتان برای فرار فرز نباشد)

د - تمامی موارد

 ۸ - یک انسان چه زمانی می خوابد؟

الف - وقتی خوابش بگیرد.

ب - وقتی دبیر ...... سمینار باشد (جای خالی را با کلمه مناسب پر نمایید)

ج - وقتی که دیگر نتواند بیدار بماند.

د - وقتی سمینار داروسازی تمام بشود.

۹ - یک انسان بالاخره وقتی می خوابد چه خوابی می بیند؟

الف - کلاْ خواب نمی بیند چون قاعدتاْ در این زمان سمینار دیگر تمام شده.

ب - کلاْ خواب نمی بیند چون خواب دیدن هم اصولاْ نیاز به مقداری فعالیت مغزی و سوزاندن فسفر دارد.

ج - خواب می بیند دکتر ارضی و دکتر رضایی می گویند چرا این قدر غیبت کرده ای؟ به من چه که سمینار داشتید همین الان برو واحدهایت را حذف کن تا بهت صفر ندادم!

د - یک انسان اصولاْ خواب نمی بیند، کابوس سمینار می بیند.

+ نوشته شده توسط پیام در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 16:0 |
من نمی دونم خدا وقتی عقل رو تو سر ملت قرار می داد پیام کجا وول می خورد؟

احتمالآ داشت بیچاره مشکلات لپ تا منو برطرف میکرد.

+ نوشته شده توسط سمیه در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 22:12 |
توصيه من به شما عزيزان اين است

كه در غياب من اين فلوكستين را زنده نگاه داريد.

در حفظ و نگاهداري آن كوشا باشيد.

با بر پايي پست هاي تكان دهنده بر جان اين ملت تازگي ببخشيد.

اگر سمينار داريد...

خب فداي سرم كه سمينار داريد

وبلاگتان را هم در كنارش آپديت كنيد

آآآآآآآآآآآآآآآآآآي تنبل ها

كه در دبيرخانه نشسته شاد و خندانيد

يك نفر اينجا در داروخانه فلوكستين مي خواهد

اينگونه نباشد كه به گوش بنده در تهران برسد كه شما نيازهاي ملت را رها كرده و پي سمينار بازي رفته ايد

آي سميه تنبل

كه هر روز در پي بهانه اي داروخانه را تعطيل مي كني و به دبيرخانه سمينار مي روي

تا شايد چند دقيقه اي پشت يكي از رايانه ها جلوس نموده و كامنت هاي وبلاگت را چك كني

بدان و آگاه باش

اين اينترنت و رايانه با پول بيت المال و خون جگر ملت و ايتام مهيا شده است.

از آن استفاده شخصي منما!

كه اگر بنمايي...

كار بدي مي كني!

تو دكتر مملكتي مثلاً زبانم لال

خجالت بكش!

تو در آن داروخانه مسئوليت داري خير سرت

ملتي به تو اميد بسته اند، خير سرشان

چه كنند، ساده اند!

به هر جهت عزيزان من، در غياب من، زنده بداريد اين سنت عزيز وبلاگ نويسي را.

و داروخانه هايتان را نيز تعطيل نكنيد، ايضاً

باشد كه رستگار شويد.

+ نوشته شده توسط پیام در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت 1:7 |


Powered By
BLOGFA.COM